چه لذتي داره توي آغوش خدا خوابيدن!

از هر پنبه اي و از هر تخت خوابي نرم تره!

از هر آغوشي گرم تره!

گرم و نرم و سراپا آرامشه!

چه قدرتي دارم خدايا وقتي كه تو با مني!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم شهریور 1389ساعت 10:6  توسط پريسا  | 

من عاشق زمستون بودم ولی حالا دیگه زمستون رو دوست ندارم

اووووف زمستون بدی بود  من و عشق و تنهایی و گریه ...

هیچ وقت نفهمیدم چقدر دوستم داری ............

منم نمی دونم چقدر دوستت دارم

قفط اینو می دونم که حتی وقتی پیشتم هم دلم واست تنگ میشه

فقط اینو می دونم که دلم میخواد همیشه پیشت باشم

فقط اینو می دونم که همیشه چشام از عشقت گریونه

حتی همین حالا که دارم واسه تو می نویسم .............

+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم خرداد 1389ساعت 22:19  توسط پريسا  | 

آقا گمانم من شما را دوست...

حسی غریب و آشنا را دوست...

نه نه! چه می گویم فقط این که

آیا شما یک لحظه ما را دوست؟

منظور من این که شما با من...

من با شما این قصه ها را دوست...

ای وای! حرفم این نبود اما

سردم شده آب و هوا را دوست...

حس عجیب پیشتان بودن

نه! فکر بد نه! من خدا را دوست...

از دور می آید صدای پا

حتا همین پا و صدا را دوست...

این بار دیگر حرف خواهم زد

آقا گمانم من شما را دوست...

 

                 برگزیده از وبلاگ : راستی شعرمرا می خوانی؟

       http://nilooz.blogfa.com

+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم خرداد 1389ساعت 22:13  توسط پريسا  | 

خیلی بده که ادم نسبت به شوهرش بدبین بشه

خیلی احساس بدی دارم

وقتی آدم ازدواج میکنه همه زندگیش شوهرش میشه

 احساس می کنم بهم دروغ میگه

خدایا کاش بهم کمک کنی

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم بهمن 1388ساعت 21:50  توسط پريسا  | 

خدایا با من باش و هیچ وقت تنهام نذار

کاش نمی ترسیدم

کاش از هیچ چیز نمیترسیدم

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم دی 1388ساعت 22:19  توسط پريسا  | 

می خوام از کارم استعفا بدم

امروز مدیر شرکت یه حرفی بهم زد که خیلی بهم برخورد..........

زنگ زد من تلفن و جواب دادم یه چیزی گفت که من متوجه نشدم

بهش گفتم : چی؟

بهم گفت: خانوم ....چی زشته نگو چی.....

منم خییییییییییییلی بهم بر خورد

این همه درس نخوندم که یکی در بیاد بهم بگه چه جوری حرف بزنم

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم فروردین 1388ساعت 14:51  توسط پريسا  | 

خیلی راحت همه چی و تموم کردم..........

اونم چیزی نگفت

فقط گفت:تو اختیار داری....

حتی راضی نشدم یه بار دیگه باهاش حرف بزنم..........

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم فروردین 1388ساعت 11:25  توسط پريسا  | 

اصلا نمیخوام با حرفام کسی و ناراحت کنم

اما امروز از صبح یه بغضی گلوم و گرفته

نمی دونم چرا؟ اما حال عجیبی دارم

نمیشه..........واقعا نمیشه.......

وقتی نگاه می کنم به گذشته تا حالا..

با خودم می گم واقعا توی تمام این مدت من چه کار کردم؟

این همه دوندگی

این همه شادی...... این همه ناراحتی

اون روزای سخت .......... اون روزای شیرین.....

آخرش که چی؟ چی شد؟ چه اتفاقی افتاد؟ به کجا رسیدم؟

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم فروردین 1388ساعت 9:4  توسط پريسا  | 

خیلی نگران آینده م هستم

واقعا چی میشه؟

اگه همینجوری پیش بره؟ اگه اتفاقی نیفته؟

اگه امتحان های استخدامی که دادم قبول نشم چی میشه؟

وای خدا

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم فروردین 1388ساعت 8:54  توسط پريسا  | 

سلم دوستای گلم

خدا همه آرزوهای آدم و برآورده می کنه فقط کافیه از ته دل دعا کنی

بعضی وقت ها ما آدما آرزو می کنیم ولی از ته دل نیست

 یا یه جوریه که خودمون هم می دونیم نمیشه و غیر ممکنه

ولی اگه یه آرزو از ته دل واقعا از ته دل آدم بیرون بیاد برآورده میشه

من شکی ندارم

تا خدا رو دارم هیچ غمی ندارم

خداااااااااااااااااااااا جووووووووووووووووووووووووووونم

دوستت داااااااااااااااااااااااااااااااااارم

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم فروردین 1388ساعت 13:12  توسط پريسا  | 

مطالب قدیمی‌تر